آراد نازدانه ی ما آراد نازدانه ی ما ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
عشق میان من و همسرم عشق میان من و همسرم ، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
نيكان گليِ مانيكان گليِ ما، تا این لحظه: 8 سال و 28 روز سن داره

پسرانم آراد و نیکان

تا بماند به یادگار برای روزهای نوجوانی و جوانی عزیزانم از روزهایی که با عشق قد کشیدید و تک تک سلول های وجودمان رو لبریز از عطر خوش زندگی کردید

آخرین پست 2 سالگی

سلام و درود فراوان به دوستام مهربان تر از جان و سلامی به پسر جان شیرین تر و عزیزتر از جان در احوالات این روزهای پسری هر چه بگویم اندک است که ماشاالله توان و سرعت بسیار بالا (کاملا برخلاف مادر ). پسرکمام به کمک خدا هر روز بزرگتر و شیرین تر و شیطون تر از دیروز همی می شوند و هر روز فرمایشات جدیدی یاد میگیرند و من و همسرجان گاهی از تعجب هاج و واج میمانیم. چند مدتی است که بعداز ظهرها برای رفتن از خانه ی مامانی به خانه ی خود با ماشین راهی میشویم و سر خیابان تا تاکسی بایستد میگوییم:  توکلی این واژه در ذهن پسرمان نقش همی بسته بود و یکی از روزها که از ایشان سوال نمودیم: آراد خونه ی ما کجاست: توکولی ...
24 شهريور 1394

لغت نامه ی پسری

سلام  به قند عسلکم و  پسری شیرین تر از قند و نبات و آبنبات  و دوستان مهربان و عزیز خدا رو شکر همی می کنیم که گل پسرمان هر روز بزرگتر و عاقلتر و البته کمی هم لوس تر از روز قبل میشود و گاهی مایه ی دردسر و  و صد البته اغلب اوقات باعث نشاط و دلگرمی من  و همسر جان همی  گردد. از فن بیان شیرین ایشان که هر چه بگویم کم گفتم و تقریبا تمامی کلمات را با لحن شیرین کودکانه خود آنچنان بیان میکند که مایه ی تعجب من و افراد دیگر میشود که این فینگیلی اینا رو از کجا یاد گرفته . بعضی وقتا که برای کار اشتباهی میخوام دعواش کنم میاد طرفم و گردنمو آنچنان محکم فشار میده و میگه مامان دوت دار...
10 شهريور 1394

جمعه و شنبه 23و24 مرداد 94

جمعه ای که گذشت یه سفر اجباری به شمال برامون پیش اومد و ناچار شدیم به دیار همسری سری بزنیم. (بعلت فوت یکی از اقوام. خدا رحمتشون کنه) جمعه راهی شمال شدیم و قرار شد با بابایی بریم و ما دیگه ماشین نبریم خدا رو شکر توی راه آرادی زیاد اذیت نکرد و با مامانی و بابایی و خاله جونی مشغول بود برای همین من کمتر اذیت شدم. شمال هم که رسیدیم بعد از یه سر زدن خونه ی مادر همسر جان راهی منزل اون بنده ی خدا شدیم و بعد از یکی دو ساعت برگشتیم خونه. هوا فوق العاده گرم اینقدر که نمیشه راجع بهش صحبت کرد ولی با وجود این آراد تمام مدت مشغول بازی بود تا میتونست از این دو روز استفاده بهینه کرد. یه اتفاق بد هم افتاد که خدا...
27 مرداد 1394

آراد و محل کار مامان

این هفته بخاطر اینکه خونه ی مامانی در حال پاکسازی و نظافت و نقاشی بود مجبور شدم آرادی رو یه چند روزی بیارم سرکار تا هم بوی رنگ اذیتش نکنه و هم مامانی رو . از اینکه توی این هفته بر من چه گذشت نمیتونم توصیف کنم واقعا سخت بود هم آراد خسته میشد و هم من. صبح اول میرفتیم دم مهد تا یه کمی با بچه ها بازی کنه و بعد از اون میاد دانشکده و یه دوری اونجا میزنه و صبحونه میخوره و بعد از یه سر زدن به همکاران گرامی و کلی شیطنت کردن و تکرار آراد نکن آراد نکن ساعت 10:30 میخوابه و بعد هم وقتی بیدار میشه با تلاش فراوان بهش ناهار میدم و یه کمی بازی بعد هم راهی خونه میشیم. البته باید باز هم از زحمات بسیار زیاد بابایی تشکر فراوان کرد ک...
14 مرداد 1394

لغت نامه گل پسری

خدا رو شکر دامنه لغات عسلکم روز به روز بیشتر و بیشتر میشه و هر روز قشنگتر از دیروز صحبت میکنه تا جایی که بعضی وقتها من و همسر در کمال تعجب فقط نگاهش میکنیم که اینا رو از کجا یاد گرفته. و اما: وقتایی که داره با خودش تنهایی بازی میکنه: بچها آماده دو ده شا پچ دودو دودو     بچه ها آماده اید دو سه چهار پنج بدو بدو تاب تاب عباسی خدا منو نناسی اگه بداسی ببل .... بداسی نخورم           نمیخورم نیخام            نمیخوام اوتاد زمین     ا...
10 مرداد 1394

تعطیلات تابستانی ما(مرداد 94)

سلام و درود به دوستان مهربان که وقتی ما نبودیم به ما سر زدن و احوالی از ما گرفتن سلام به پسرکم و عسلکم که امروز بعد از تقریبا 15 روز مونده پیش مامانی و من باز هم به مکان مقدس دانشگاه مشرف شدم برای کمک به خلق خدا. راستش امروز بسیار بیشتر از هر روز دلمان برای آرادی تنگ شده چرا که یه مدت کامل در کنار هم بودیم و از امروز باز هم جدایی.... بعد از این همه شکوه و ناله برویم به سراغ دو هفته تعطیلات که یک هفته در خدمت خانواده همسر عزیزتر از جان سپری شد و دیگری هم در خانه و فرزند داری و همسرداری   شنبه صبح ساعت 10 بود که از تهران راهی شمال شدیم و آرادی طبق معمول همیشه در ماشین مشغول مادر آزا...
10 مرداد 1394

روز موعود

و اما روز موعود فرا رسید گل پسر مامان قند عسل مامان بالاخره بعد از تلاش های فراوان در تاریخ 1394/04/11 روز پنجشنبه بعد از 1 سال و 9 ماه و 17 روز شیر خوردن این دوره از زندگیش رو به  پایان رسوند و وارد مرحله ی جدیدی از زندگی خودش شد. خدایا ممنون که کمکمون کردی تا این روزها سپری بشه و ممنون عسلکم که صبر و مقاومت کردی دوستت دارم بی انتها و امیدوارم همیشه شاد بشی عشق قشنگ زندگی من ...
13 تير 1394